بستن
تبلیغات در نی نی وبلاگ
یک عاشقانه ی آرام...
یک عاشقانه ی آرام...
عاشقانه های من با کوچولوی نیامده ام...
تاريخ : پنجشنبه 5 آبان 1390 | راوی : نسترن
نگاه خشگل : بار

سلام عزیزترینم،همه وجودم...

نمیدونم دختری یا پسر،درواقع برام فرقی هم نمیکنه چون هرچی که هستی تمام زندگی منی.مامان این وبلاگو از سال ١٣٩٠ برای شما ساختم.از وقتی که من و پدرت هنوز ازدواج نکرده بودیم...اسم وبلاگتو گذاشتم "یک عاشقانه آرام" چون دلم میخواد تمام لحظات زندگیمون عاشقانه و آرام باشه،با طراوت و نشاط بخش،درست مثل یک موسیقی آرام و دلنشین.و تصمیم دارم تا روزی که تو به دنیا بیای و بزرگ شی و بتونی خودت مسئولیت اداره وبتو به عهده بگیری برات بنویسم،از خودم از پدرت از خاطراتمون از زندگی و روزگارمون که فعلا بدون شماست و بعدها با حضور گرم و مهربون تو ستاره زندگیمون زیباتر میشه...

دلبندم،میخوام بدونی از همین حالا با تمام وجود دوستت داریم و بهت افتخار میکنیم  و روزی که من و پدرت لیاقت میزبانیتو داشته باشیم و تو قدمهای نازتو بذاری توی زندگیمون قطعا بهترین روز خداست...عاشقتم عزیزم...عاشقتم...

خدایا به خاطر همه چی ازت ممنونم..به خاطر همه چی.....

مامان نسترن



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 2 خرداد 1391 | راوی : نسترن
نگاه خشگل : 38 بار
مطلب مورد نظر رمز دارد.
لطفا رمز عبور مربوط به مطلب را وارد کرده ، دکمه تایید را کلیک کنید.
خونه دار و بچه دار رمزتو بردار و بیار!


موضوع :
تاريخ : دوشنبه 1 خرداد 1391 | راوی : نسترن
نگاه خشگل : 9 بار

سلام قند عسلم خوبی فدات شم؟ماچ

ما هم خوبیم.خداروشکر..

بالاخره بعد از مدتهای مدید طرح مادرجون عملی شد."اجاره خونه"...10روزی میشد که خونه رو به طور جدی سپرده بودیم به بنگاه ها تا اجاره بره و بالاخره بعد از بازدیدهای فراوون از طرف مشتریا پریروز غروب قرارداد اجاره بسته شد.خودمونم یه خونه پیدا کردیم و مادرجون پسندید.توی ستارخانه.خونه و جاش که اصلا و ابدا به پای خونه خودمون نمیرسه ولی خب بهرحال نسبتا بدک نیست.باید تا دهم اینجارو تخلیه کنیم و بریم منزل جدید.یه مدتم اینجوری تجربه میکنیم..ولی خب جدا دلم برای خونه ای که از وقتی چشم باز کردم تا به امروز توش بودم با تمام خاطرات خوب و بدش تنگ میشه...ناراحتانشالله که خیره.توی این پروژه بابایی هم خیلی به پدرجون و مادرجون کمک کرد.دست شما درد نکنه بابایی مهربونخجالت

دیروز صبح خاله نرگس همراه با عمو هادی که برای یه ماموریت یه روزه میخواست بیاد تهران اومد خونمون.غروبشم عمو هادی اومد.و شبشم بردیمشون فرودگاه و برگشتن.هرچند دیدار کوتاه بود اما خوب بود.دلم برای خاله جون خیلی تنگ شده بود.

و خبر خوب دیگه اینکه پدرجون دیروز رفت و آزمایشاشو داد.نمونه برداری و آندوسکوپی و ...البته هنوز جوابشو به دکتر خودش نشون نداده ولی دکتر آندوسکوپ گفته جواب خوبه.لبخندمنم که نتیجه رو دیدم نوشته بود نرماله.وای عکسایی که از معدش انداخته بودن خیلی خوب بود.تمام زخما و التهابا و تومورا برطرف شده بود.وقتی با عکسای قبل از شیمی درمانی مقایسه کردم کاملا متوجه بهبودی شدم.البته ما که دکتر نیستسم و فعلا فقط عکسارو دیدیم باید ببینیم دکتر چی میگه...انشالله که خوب باشه..از دعاهای همه شما دوستای گلم ممنونم.واقعا ممنونم...قلب

دیگه خبر خاصی نیست.باید کم کم شروع کنیم به جمع کردن وسایل خونه و اسباب کشی...خدا به دادمون برسه.اسباب کشی خیلی سخته!خمیازه

فعلا که مادرجونینیا بیرونن و بابایی هم خوابیده.چایی دارچین دم کردم بابایی بلند شه با هم بنوشیمنیشخند تا بلند شه برم یه سری هم به فیس بوکم بزنم ببینم چه خبره..

خب دیگه تا بعد گلکم..



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 26 ارديبهشت 1391 | راوی : نسترن
نگاه خشگل : 103 بار
مطلب مورد نظر رمز دارد.
لطفا رمز عبور مربوط به مطلب را وارد کرده ، دکمه تایید را کلیک کنید.


موضوع :
تاريخ : دوشنبه 25 ارديبهشت 1391 | راوی : نسترن
نگاه خشگل : 16 بار

سلام عزیز دلم.

پدرت چند شب پیش اومد خونمون.با سه تا شاخه رز قشنگ و روز زن رو بهم تبریک گفت.قلبالبته منم چون میدونستم اون شب میاد براش دوشاخه گل رز خریده بودم!تفاهمو حال کردی؟نیشخند

شبش با مادرجونینیا رفتیم پارک و آخرش حسابی بارون گرفت و مجبور شدیم تند تند وسایلمونو جمع کنیم و برگردیم خونه!ابرو

فرداش رفتیم با بابایی بیرون و بابا گفت برای مادرجون یه هدیه بگیریم.خلاصه یه کیف قشنگ براش گرفتیم.مبارکش باشه.ماچ

دیروز هم از صبح تا غروب با بابایی میدون انقلاب گشتیم.کلی هم کتاب گرفتیم.یه کتابم برای پدرجون گرفتیم.یه کتاب شعر شاملو هم بابایی برای من گرفت.دست شما درد نکنه بابا جون.خجالتبعدشم رفتیم آش شله قلم کار خوردیم.خیلی خوب بود و حسابی خوش گذشت.یه کمی هم برای خونه آش خریدیم و بردیم برای مامان اینا.شبشم با مادر جون و پدرجون رفتیم پارک نزدیک خونه و حسابی خوش گذشت.اونجا هم آش خوردیم البته این یکی دست پخت مادر جون بود!!شب دیروقت بود که برگشتیم خونه.

الانم بابایی با مادرجون توی آشپزخونه ان.مشغول پختن کته گوجه!!!(غذای مورد علاقه بابایی) البته آشپز اصلی باباییه مادرجون هم کمکش میکنه.خلاصه امروز مثه اینکه قراره دست پخت بابایی رو بخوریم.خوشمزه

پدرجون امروز رفت دکترش ویزیتش کرد و براش یه سری آزمایشات نوشته که باید انجام بده.دایی نیکروز هم امروز صبح از یاسوج برگشت.کارای دانشگاهشو انجام داد و تسویه حساب کرد و حالا باید پیگیر کارای سربازیش باشه.

دیگه فعلا خبر خاصی نیست.همه چی مرتبه گلم.

توی پست بعدی یه سری از عکسای دیشبو میذارم.

مراقب خودت باش.دوستت دارم.بایبای بای



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 21 ارديبهشت 1391 | راوی : نسترن
نگاه خشگل : 25 بار

سلام گلم.

دو روز دیگه روز مادره.تو که هنوز نیومدی و من که هنوز مادر نشدم ولی از اونجایی که روز زن هم هست پس روزم مبارک!روز همممه شما مامانای مهربونم مبارک.یک شاخه گل تقدیم به تک تکتون.قلب

امیدوارم سایتون همیشه بالای سر عزیزای دلتون باشه و به هممه آرزوهاتون برسین...

 

راستی چند دقیقه پیش مامان شوشو sms داد!نوشته بود:

"عنکبوتهای ماده پس از جفتگیری نرهای خود رو میخورن،آنها تنها موجوداتی هستن که فهمیده اند شوهر به هیچ دردی نمیخورد!!روزمون پیشاپیش مبارک... "

واااای که کلی خندیدم از دست حرفای این مادر شوهر!نیشخند

اینم sms شیوا جون دوستم:

"خدایا در آفرینش مردها کمیت را فدای کیفیت نکن،کمتر خلق کن ولی آدم خلق کن!! روز زن پیشاپیش مبارک"

وای که مردم از خنده...قهقهه

البته دور از باباییت که خیلی دوسش دارم،پدرجون و دایی نیکروز و پدر شوهر گرامی و هممه مردای مهربوون.اوووووووو....همه رو گفتم که!دلم نمیاد دیگه!بسوزه پدر دل رحمی!!خنثی

واااااااااااااااای همین الان یادم افتاد امروز تولد پدرجون هم هست!چه دختر بدی هستم من از صبح تاحالا یادم نبود و بهش تبریک هم نگفتم...برم که باید یه جوری لاپوشونیش کنم!!اوه

خدایا مراقب هممممه مامانای مهربون و نینیای عزیزشون باش.آمین...



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 20 ارديبهشت 1391 | راوی : نسترن
نگاه خشگل : 104 بار
مطلب مورد نظر رمز دارد.
لطفا رمز عبور مربوط به مطلب را وارد کرده ، دکمه تایید را کلیک کنید.
رمز همیشگیه دوستان.


موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 20 ارديبهشت 1391 | راوی : نسترن
نگاه خشگل : 25 بار

سلاااااام عشق من خوبی گلم؟دلم برات قد یه نخود فرنگی شده بود!!

اول از همه هم از شما و هم از دوستای مهربونم عذر میخوام که غیبتم طولانی شد و بعضیاتونم نگران کردم.یاز دعاهای خالصانه همتونم ممنونم.مشکلم به لطف اول خدا بعدم دلای پاک شما تقریبا حل شده..

این مدت یه کم بی حوصله بودم و حال نوشتن نداشتم.الانم رفته بودم بخوابم ولی دیدم هی دارم توی تخت غلت میزنم و خوابم نمیبره گفتم بهترین کار اینه که بیامو وبلاگ عزیز دلمو آپ کنم.Happy Dance

این چند وقت خبر خاصی نبود عزیزم.یه کم سرگرم درس و دانشگاه بودم.چندروز پیش خاله نرگس و عمو هادی اومده بودن اینجا.طفلکیا این همه راه اومدن ولی یه روز بیشتر نموندن و زود برگشتن مشهد آخه عمو هادی باید میرفت سر کارش.

پدرت هم دیروز اومد اینجا و الان یه نیم ساعتی میشه که توی راه برگشت به کرجه.یه کم نگرانشم آخه دیروقته و خسته هم بود.ایشالا که به سلامت برسه.این روزا مشغول پایان نامشه باید پشتشو گرم بگیره که بتونه زودتر تمومش کنه.یه مدت هم هست که توی فکر گرفتن پذیرش از دانشگاه های خارج برای ادامه تحصیل توی مقطع دکترا هستیم.ذهنم خیلی درگیره چون اگه بخوایم این برنامه رو جدی بگیریم همه برنامه ریزیایی که تا الان برای آینده داشتم تغییر میکنن و ... ولی خب باید به فکر پیشرفت بود.چندین تا از دوستای بابایی بورس گرفتن و رفتن.چندتا از دوستای خودمم همینطور.بابا خیلی مصره و حتی معتقده اصلا اینجا خونه زندگی تشکیل ندیم و برای عروسی یه جشن بگیریم و بریم اونور زندگیمونو شروع کنیم...نمیدونم.تصمیم بزرگیه.البته حتی اگه بخوایم اقدامم کنیم چندین سال طول میکشه.باید ببینیم خدا چی میخواد.بابا که خیلی دوس داره اونور زندگی کنیم،درس بخونیم و خیلی هم دوس داره تو همونجا به دنیا بیای...باید دید در آینده چی پیش میاد...

چندروزه به شکل فاجعه آمیزی سرما خوردم.نفسم در نمیاد خیلی اذیت شدم!ولی انگار کم کم دارم بهتر میشم خدارو شکر.

چندروز دیگه هم باید یه سر برم بابلسر برای یه سری کار اداری.راستی هنوز فرصت نکردم به نمایشگاه کتاب سر بزنم.3،4 روز دیگه بیشتر فرصت نمونده.چندتا کتابم باید بخرم...

پدرجونم ای...بد نیست.الحمدلله.ولی  توی صورتش دوتا زخم دراومده که خیلی اذیتش میکنه.باید بره پیش دکترش ببینه چی میگه.ایشالا که طوری نباشه.

امروز با بابایی رفتیم قدم زدیم و توی پاساژ گلستان گشتیم.هر نینی که میدیدم کلی ذوق میکردم و نازش میکردم.وای که شما بچه ها چقدر نازین..خدا همتونو حفظ کنه..

دیگه خبر خاصی نیست.یه عکس از خودم و بابایی که همین چند ساعت پیش گرفته شده رو توی پست بعد میذارم برات.بعلاوه یه سری عکس از چیزایی که خیلی برام با ارزشن..اونجا برات توضیح میدم چرا....

دوستت دارم فرشته من...

تا بعد.Hello



موضوع :
تاريخ : شنبه 9 ارديبهشت 1391 | راوی : نسترن
نگاه خشگل : 42 بار

سلام به همگی.خوبین انشالله؟

دیروز ٨ اردیبهشت تولد مادجون یعنی مادر من بود.هرچند خیلیا یادشون نبود...

هیچ مراسمی برای مادر جون نگرفتیم یعنی جور نشد و در کمال سادگی و با یه تبریک خشک و خالی گذشت.حالا شاید امروز فردا یه کیکی چیزی پختم.کادوشم بعدا میگیرم ایشالا.البته خودش میگه که هیچی نمیخواد.تنها چیزی که مادرجون برای تولدش ازم خواست این بود که "حنا" رو آزاد کنم.آخه اصلا دوست نداره پرنده رو توی قفس نگه داریم میگه اینجوری آخرش دق مرگ میشه..دیروز و امروز چندبار تا مرز آزاد کردنش رفتیم ولی هربار به یه علت پشیمون شدم.حنا چند روزه که خودشو باد میکنه و چشم راستشم کمی بسته شده و ظاهرا خارش داره. چون مدام میکشه به اینور و اونور تا بخاروندش.زیاد سرحال نیست گفتم یه کم بهتر شه بعد بذارم بره.البته دونه و غذا خوب میخوره خداروشکر...

راستی دوستان یه مشکلی برام پیش اومده که خالصانه ازتون میخوام برام دعا کنین.خیلی به دعاهای پاکتون احتیاج دارم.لطفا سر نمازاتون منو هم از دعاهاتون بی نصیب نذارید بلکه خدا بخواد و مشکلم برطرف شه.

راستی از محبت همتون نسبت به پدرم هم متشکرم.خدارو شکر دوره ٨ شیمی درمانی هم به سلامت سپری شد.دکترشون گفتن باید دو سه هفته دیگه برن برای آزمایش مغز استخوان.

دوستتون دارم.



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 4 ارديبهشت 1391 | راوی : نسترن
نگاه خشگل : 90 بار

سلام عزیزم.خوبی؟

دلم برات یه ذره شده.چند روز پیشا با پدر جون و مادرجون و بابایی رفتیم گاوداری دوست پدرجون.قرار بود یه کاری اونجا انجام بدیم که متاسفانه موفقیت آمیز نبود!اوهجای قشنگیه.جای همگی سبز.هرچند این بار با خستگی زیادی همراه بود.

فردا پدرجون میره برای دوره ٨ شیمی درمانی.قراره این سری ازش مغز استخوان بگیرن که ظاهرا خیلی درد داره و باید بدنشو سوراخ کنن.ناراحتخیلی برای پدرجون دعا کنید دوستای گلم.

راستی ٥شنبه گذشته سمینارمو ارائه دادم.خوب بود.اما اگه بدونی چه اعصاب خردی داشتیم.وقت کم بود و منم بی نهایت استرس گرفته بودماسترس و همش الکی سر بقیه غر میزدم...کلافه اصلا دست خودم نبود خیلی عصبی شده بودم ولی خدارو شکر با کمک پدرت نشستیم و تا نیمه شب پاور پوینتو آماده کردیم.خلاصه تموم شد و رفت پی کارش.هرچند هنوز ٣تا تحقیق و کنفرانس دیگم مونده ولی خب اونا قابل تحمل ترن!سوال

دیگه خبر خاصی نیست.فکر کنم دارم سرما میخورم بدنم درد میکنه و سرفه میکنم...

امروز عصر شاید برم خونه مهدیه جون دوستم.میخوام جزوه های وکالتو ازش بگیرم.شایدم توی استخرشون شنا کردیم.اینجوری شاید کمی حال و حوصلم بیاد سر جاش اصلا دل و دماغ ندارم!خمیازه

دوتا از عکسای گاوداری رو توی ادامه مطلب برات میذارم.

فعلا بووووووسبای بای



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : دوشنبه 4 ارديبهشت 1391 | راوی : نسترن
نگاه خشگل : 84 بار
مطلب مورد نظر رمز دارد.
لطفا رمز عبور مربوط به مطلب را وارد کرده ، دکمه تایید را کلیک کنید.


موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 صفحه بعد