عشق نسترن و حسینعشق نسترن و حسین، تا این لحظه: 19 سال و 8 ماه و 16 روز سن داره

یک عاشقانه ی آرام...

یه جشن با سه مناسبت!

سلام عششششقم خبر دارم در حد لالیگا! از اونجایی که تولد بابایی دیروز  5 مرداد بود و من چون سرکار بودم نتونستیم براش جشن بگیریم و از اونجایی که سالگرد عقدمون 9 مرداده و دوباره از اونجایی که تولد منم 19 مرداده  تصمیم گرفتیم امروز یه جشن بگیریم به مناسبت هر سه اینا! البته فقط خودمونیم مهمون دعوت نکردیم... دیروز مادرجون از شمال برگشت قربونش برم خونه دوباره روشن شد.عزیز دلم چشمو چراغ خونست... غروبش گفت بریم خرید.رفتیم فروشگاه شهروند و کللللی خرید کردیم   از اونورم رفتیم شیرینی فروشی و به انتخاب منو بابایی یه کیک خکشل خریدیم برا جشن امروز.یه شمع عدد یک هم خریدیم به نشانه یک سالی که از یکی شدن رسمی منو ...
6 مرداد 1391

زندگی یعنی...

سلام عشق مامان امروز چهارمین روز از کارمو گذروندم کار خوبیه اما خیلی خیلی وقتمو گرفته از 8:30 صبح میرم تا 5 بعد ازظهر. تازه بعد از ماه رمضون میشه تا 6! خلاصه میرسم خونه فقط میفتم از خستگی... اما کارمو دوس دارم اینکه به داوطلبا مشاوره میدمو اونا با مشورت من و متعاقبا تصمیمی که میگیرن سرنوشت یک عمرشون تعیین میشه هم حس خوبی در من ایجاد میکنه و هم مسئولیت سنگینی روی دوشم میذاره.یه راهنمایی اشتباه من میتونه کل برنامه ها و آینده یه آدمو خراب و مسیر زندگیشو عوض کنه و بالعکس.. بهرحال دارم تمام تلاشمو میکنم و واقعا انرژی و وقت میذارم. گاهی صبحا که میخوام برم نگاه بابایی تو دلمو خالی میکنه..اینکه با نگاهش میفهمم دلش میخواد بهم بگه نرو..م...
5 مرداد 1391

اولین روز کاری مامانی

سلام قشنگ مامان   فردا اولین روز کاریم تو موسسه هست! از ساعت 9 میرم تا 6 بعد از ظهر... فقط اومدم بگم به عشق تو و باباییه که اینقدر به زندگی امیدوارمو دلم میخواد پیشرفت کنم... برام دعا کن عزیزم فردا میامو تو همین پست برات میگم که روز اول چطور گذشت.امیدوارم همه چی خوب پیش بره... میبوسمت تا فردا.. من اومدممممممممممم... روز اول کار عالی بوووووووود همه چیز خوب بود.صبح ساعت 9 رسیدم موسسه رفتم داخل آقای جلیلی اومد و احوالپرسی کردیمو جامو بهم نشون داد.مستقر که شدم رییس از طبقه بالا تماس گرفت و بهم خوش آمد گفت و برام آرزوی موفقیت کرد. بعدشم آقای جلیلی اومدو یه کم فوت و فن کارو بهم گفت.درواقع امروز بیش...
1 مرداد 1391

شرح سفر یزد

سلام گل نازم ما هنوز یزد هستیم.امروز ساعت 7:15 بلیط قطار داریم و برمیگردیم. پریروز رفتیم تو شهر و بابا یه ادکلن گرفت.شبشم با پدر بزرگتینا رفتیم شام بیرون کباب خوردیم.خوش گذشت. دیروز به اتفاق مادر و پدر و خواهر بابایی رفتیم یکی از روستاهای اطراف یزد.به اسم "بیداخوید".پدر دوست عمه غزاله اونجا یه خونه داشت و ما مهمون ایشون بودیم.مرد خیلی خوبی بود.  ظاهرا 8سال اسیر جنگ بوده... آدم پری بود منو بابایی کلی باهاشون صحبت کردیم. خلاصه کل اون منطقه رو برد نشونمون داد و میگفت که قبلا لیدر بوده.. خیلی خوش گذشت و جای خیلی قشنگی بود.باغای پر از میوه و سرسبز... دست کمی از شمال نداشت!  میوه هاشم که آبدااااااااار و شیریییییییییییین ...
30 تير 1391

خبر خووووووووووووب

ای خدا هرچی نوشته بودم پرییییید میخوام سرمو بکوبم به دیوار از عصبانیت آخه برای چی هی این برق لعنتیو قطعو وصل میکنه این اداره برق روزی ده بار هی قطع میکنن هی وصل میکنن خدا بکشه همتونو،اه اصلا یادم رفت سلام کنم عزیزم اهه اهه...سلام اومدم یه خبر خوب بدم که اینطوری کوفتم کردن دیگه! ولش کن... از امروز برات بگم که ساعت 12 با بابایی رفتیم موسسه برای مصاحبه... برخلاف انتظارم که فکر میکردم باید کللی معطل شم و تحویل نگیرن و ... اما برعکس هم خیلی زود فرستادنم تو اتاق رییس و هم اینکه رییس خیلی احترام گذاشت و از اینکه قراره باهاشون همکاری کنم اعلام خرسندی فراوان کرد! یه سری شرایط کارو هم برام توضیح داد و گفت مابقی هماهنگیا و...
25 تير 1391

بازم بدقولی و سفر مامان

عسل مامان اعصابم بسیار خرد میباشد! بعد از کللی انتظار بالاخره امروز قرار بود برم برا مصاحبه که صبح خانم منشی زنگ زد گفت آقای رییس یه مسافرت ناگهانی براشون پیش اومده عذرخواهی کردن گفتن قرار ملاقات با شمارو بندازم یکشنبه هفته بعد... ناراحت شدم اما به روی خودم نیاوردم گفتم من یکشنبه نمیتونم بیام گفت پس سه شنبه بیایید.گفتم فکرامو میکنم باهاتون تماس میگیرم..کلا یه مقدار بدقولن و منم که از بدقولی متنفففففر... خدا نابود کند قوم ظالمین را انشالله! خلاصه اینم از شانس مامانت! دیگه این که الان رفتم تو سایت دانشگاه دیدم یکی از نمراتو اعلام کردن!... جامعه شناسی جنایی=17 این یکیو استثنائا خوب داده بودم فکر میکردم بهتر شم اما با...
20 تير 1391