عشق نسترن و حسینعشق نسترن و حسین، تا این لحظه: 19 سال و 8 ماه و 16 روز سن داره

یک عاشقانه ی آرام...

خلاص شدم

سلام مامانی بالاخره تموم شد...امتحانامو میگم. در کل بد نبود حالا باید منتظر اعلام نمرات بمونم... امروز اصلا رو فرم نبودم خیلی به هم ریخته ام،و بدتر اینکه اصلا نمیدونم چرا! صبح زود که پاشدم درس بخونم چشمام میسوخت و بدنم درد میکرد. رفتم دانشگاهو برگشتم بدتر شدم.فکر کردم از خستگی و شب بیداریای ایام امتحاناته ولی هرچقدر خوابیدم بهتر نشدم.عجیب کلافه ام... چندروزه یه کمی غذامو کم کردم.برنج کمتر میخورم. ناهار کوکو سبزی درست کردم. بعد از ظهرم با پدرجون رفتم خرید خونه.یه کم میوه و هندونه و لبنیات و ... خریدیم. خیلی وقت بود نرفته بودم خرید چون تو خونه همیشه مادرجون زحمتشو میکشه. چقدر مملکت گرونیه هیچ چیز خاصی هم که ن...
19 تير 1391

یه کلیپ خشششگل!

جوجویی سلام ... منو بابا خونه تنها هستیم.پدرجون که سرکاره داییتم رفته بیرون .. حسسابی حوصلم سر رفته حال ندارم بشینم روش تحقیقو بخونم.نه که نمرش توی معدل تاثیر نداره اصلا حسش نیست بخونم ! از صبح ظرفارو شستم و ناهار ماکارونی پختم. ژله هم درست کردم بعد ناهار بخوریم...   اما غرض از گذاشتن این پست: این ویدئو رو چون خیلییییی دوس دارم از رم بابایی برداشتم بذارم تو وبلاگت. هروقت نگاه میکنم کللللی انرژی میگیرم .. واقعا چه دنیای خوبیه دنیای کودکی... تو هر سنی که هستیم سعی کنیم کودک درونمونو زنده نگه داریم... اونوقته که زیباییهای زندگی  صد برابر میشه ... &...
19 تير 1391

روز نوشت...

سلام عشقم دیروز و پریروز منو بابایی خونه تنها بودیم.بقیه رفته بودن شمال. ما هم همه وقتمون صرف درس خوندن شد! پدرجون و دایی نیکروز هردو صبح زود از شمال برگشتن ولی مادرجون شمال موند.دلتنگشم این یعنی اینکه تا وقتی مادرجون برگرده مسئولیت خونه با منه و باید علاوه بر درسام به کارای خونه هم رسیدگی کنم..   امروز امتحان پلیس علمیمو دادم.300 صفحه مطلب بود و حسسسابی بهم فشار آورد. فک کن من که هیچوقت حاضر نیستم از خوابم بزنم امروز صبح ساعت 6 بیدار شده بودمو میخوندم! نگران بودم بیفتم اما خداروشکر امتحانش بد نبود.فک کنم پاس شه بره.. اومدم خونه ساعت 4 بود!از قبل به بابایی سپرده بودم زحمت بکشه ظرفارو بشوره و ناهارم درست کنه ا...
18 تير 1391

خبر فوری

سلام دوستان امروز صبح پدرجون یه بچه گنجشک پیدا کرد که از لونش افتاده بود روی زمین خیلی کوچیکه و حالش اصلا مساعد نیست .ما درحال تلاش برای زنده نگه داشتنش هستیم. لطفا برای زنده موندنش دعا کنید... اینم عکسشه   *********************** پ.ن: متاسفانه مرد.............. ...
18 تير 1391

قرار مصاحبه مامانی

سلام سلام سلاااام به همگی اولا پست قبلو برداشتم چون به نتیجه ای که میخواستم رسیدم و دیگه وجودش اذیتم میکرد. از راهنماییای همتون به خصوص مامان محمدرضا جان(شازده کوچولو) ، مامان ریحان عسلی نازم و مهسای عزیزم و ... متشکرم. حالا فکر میکنم میتونم تعدیل شده تر برخورد کنم.   و اما خبر اینکه چند دقیقه پیش با موسسه تماس گرفتم... گفتم بابا جون دو سه هفته گذشته پس چرا تماس نگرفتین؟تکلیف منو روشن کنین یا میخواید یا نمیخواید.اگه میخواید یه قرار ملاقات بذارید اگه نمیخواید هم که مارو به خیر و شمارو به سلامت دیگه چرا مردمو بلاتکلیف میذارید؟ بیام اونقدر بزنمتون که خودتون دودستی میز ریاستو تقدیمم کنین؟ (البته این ...
14 تير 1391

امتحانای مامان + شب نوشت

سلام مامانی چند دقیقه پیش از جلسه امتحان برگشتم خونه اگه بدونی مامانی چه بدبختی کشیدم سر این درس جزای بین الملل!بیچاره شدم توی فرجه ها نخونده بودم و مجبور شدم 200 صفحه رو دو روزه بخونم!   مگه تموم میشد لعنتی؟دیشب به بابایی گفتم بره تو هال بخوابه چون من تا صب بیدار بودم یعنی هی یکی دو ساعت میخوندم یه ربع بیست دقیقه میخوابیدم باز پامیشدم میخوندم دوباه میخوابیدم تا خود صبح اسیری کشیدم! خب دیگه خود کرده را تدبیر نیست! هی چایی میخوردم نسکافه میخوردم خوابم بپره هرچی به ذهنم میرسید نوشتم دیگه نمیدونم نتیجه چی بشه پریشب خاله نرگس و عمو هادی اومده بودن از مشهد.عمو هادی مصاحبه کاری داشت.خدا کنه قبولش کنن چون در اون ...
13 تير 1391

یه اتفاق خوب + شب نوشت

سلااااااااااااااااااااام جوجو میدونی امروز چه اتفاقی افتاد؟؟ بابا رفته بود تو تراس زغال درست کنه واسه جوجه کباب و منم داشتم توی اتاقم میدرسیدم   که یهو شنیدم داره صدام میزنه  میگه زود بیا تو حیاط... زود مانتومو انداختم رو دوشم و رفتم دیدم داره با یه ظرف پای گلا و درختا آب میریزه. منو که دید با سرش اشاره کرد به اون سمت باغچه... وای یهو دلم ریخت گفتم نهههههههههه دروغ میگییییییییییییی گفت نه!خودت برو ببین دویدم طرف جایی که لوبیا سبزامو کاشته بودمو دیدم بببببلههههه لوبیا سبزام جوونه زدننننننننن اینقدر خوشحال شدم باباییو بغل کردم و بوسیدم آخه اصلا فکرشم نمیکردم تو این گرما و به خصوص اینکه این چندروز آخر که از جو...
13 تير 1391

بدلی جات مامانی

سلام خشجل مننننننن من نمیدونم چه بیماریه که هروقت آدم درس داره یاد همه چی میفته! دلش میخواد کارایی رو بکنه که هیچوقت دوست نداشت،جاهایی بره که هیچوقت توی اوقات فراغتش نمیرفت، برنامه هاییو ببینه که عمرا در شرایط عادی نگاه هم بهشون نمینداخت! و عجیبه که همه اینها با لذت زاید الوصفی همراه میشه.. خلاصه کارت به جایی که میکشه که دوس داری بشینی مسابقه فوتبال تراکتور سازی با نفت آبادانو ببینی ولی نری سر درس!!! حالا حالو روز منم اینجوریه! دوروز دیگه 200 صفحه امتحان دارمو تازه 50 صفحشو خوندم! اونم چجوری؟هیچیشو یادم نیست! ولی امشب بدجوری هوس کردم بیامو عکس یه سری از بدلی جاتمو برات بذارم... البته یه کمم عذاب وجدان دارم که وق...
9 تير 1391

جریمه شدیم...

سلام اشی مشی مامان دیروز دم دمای ظهر با بابایی رفتیم کتابخونه ملی من به تحقیقام برسم و بابا هم یه کم منبع پیدا کنه برای پایان نامش ساعت 5 برگشتیم دیدیم بببببلههه آقا پلیسه جریممون کرده... حالا چقدر؟... 40 هزار تومن.ظاهرا زیر تابلو توقف مطلقا ممنوع ایستاده بودیم.کل ماشینایی که توی اون لاین بودنو جریمه کرده بود.بی انصافا نه 5 تومن نه 10 تومن 40 تومن! آخه مردم از کجا بیارن اینهمه پول هی بریزن توی جیب شما؟ واسه خودشون کیسه دوختن دیگه... بابا کللی حرص خورد آخه راستم میگفت اونجا اصلا خیابون نبودش.راه هیچکسم نگرفته بود.بن بست بود و خلوت و اصلا جای تابلو گذاشتن و جریمه کردن نبود.فک کن ادم این همه راه بکوبه بره کتابخونه دو خط مطالعه کن...
7 تير 1391