قرار مصاحبه مامانی
سلام سلام سلاااام به همگی![]()
اولا پست قبلو برداشتم چون به نتیجه ای که میخواستم رسیدم و دیگه وجودش اذیتم میکرد.
از راهنماییای همتون به خصوص مامان محمدرضا جان(شازده کوچولو)،مامان ریحان عسلی نازم و مهسای عزیزم و ... متشکرم.![]()
حالا فکر میکنم میتونم تعدیل شده تر برخورد کنم.

و اما خبر اینکه چند دقیقه پیش با موسسه تماس گرفتم...
گفتم بابا جون دو سه هفته گذشته پس چرا تماس نگرفتین؟تکلیف منو روشن کنین یا
میخواید یا نمیخواید.اگه میخواید یه قرار ملاقات بذارید اگه نمیخواید هم که مارو به خیر و
شمارو به سلامت دیگه چرا مردمو بلاتکلیف میذارید؟![]()
بیام اونقدر بزنمتون که خودتون دودستی میز ریاستو تقدیمم کنین؟
(البته این یکیو تو دلم گفتم!)
خلاصه خانم منشی کللی عذرخواهی کرد و گفت با رییس هماهنگ کنم چند
دقیقه دیگه میزنگم.خداروشکر اینبار بدقولی نکردنو 5 دقیقه بعد زنگید گفت
بیستم ساعت یک و نیم بعدازظهر تشریف بیارید موسسه...بعد گفت گوشی گوشی!
دیدم آقای جلیلی گوشیو برداشت!(همکار وبلاگ حقوقیم که در واقع این کارو اون برام
جور کرده)...هرچی داد داشتم سرش زدم ![]()
گفتم شما اصلا معلومه کجایین این همه مدت شما توی موسسه بودینو هیچ خبری ازتون
نیست؟من همینجوری اینجا معطلم..
اونم بنا کرد هی پشت سر هم عذرخواهی کردن که به خدا سرم خیلی شلوغ بود و
درگیر مسائل شخصیم بودمو اگه خدا بخواد دارم ازدواج میکنم و ... اینو که
گفت آتیشم خوابید!
آخخخخخخخی داره عروسی میکنه.با اینکه خیلی دلم میخواست بدونم طرف
کیه ولی دیگه فضولی نکردم!فک کن چه فششاری به خودم آوردم!![]()
الهی خوشبخت بشه خیلی مرد خوبیه.![]()
خلاصه گفت تشریف بیارید 20 ام و همه چیز ایشالا درست میشه.منم گفتم
ایشالا.هرچی خدا بخواد و قسمت باشه...
فقط از یه چیز ناراحتم اونم اینکه به احتمال زیاد زیاد بیستم تاریخ زایمان خال فاطیه
و من میخواستم برم چالوس.اما چون میدونستم بگم بیستم نمیتونم بیام دوباره کللی
معطلم میکنن هیچی نگفتم...![]()
اینجوری به زایمان خاله نمیرسم.همونجوری که سر زایمان اولش نرسیدم.![]()
ای خدا آخه این شانسه من دارم؟؟![]()

فردا مادرجونو پدرجون و دایی نیکروز همگی دارن میرن شمال.من تهنا میشم![]()
ولی خب کللی درس دارم که باید بهشون برسم.![]()
این پلیس علمی رو حسسابی شل گرفتم اصلا خوب نخوندم 17 ام امتحان دارم...
نمیدونم چرا حسش نیست!
راستی بابایی دیروز رفت کرج.امشبم مهمون داره.پسرخالش و زنش دارن میان کرج
عقد آشناشون و از اونورم میخوان برن پیش بابا!فک کن توی خونه دانشجویی و درحالیکه
بابا هم خونه ای هم داره!!!![]()
دیگه خبری نیست.مامانی باید برم با کتابا کشتی بگیرم ببینم کی اون یکیو ضربه فنی میکنه!
تا بعد ماه من...
***************
اینم لوبیاهای در حال رشد من(عکس امروز)

واااای من عاشق این یکی شدم.ببین با چه طنازی داره سر از خاک در میاره...با شکوهه...



قرار مصاحبه مامانی
