یه اتفاق خوب + شب نوشت
سلااااااااااااااااااااام جوجو![]()
میدونی امروز چه اتفاقی افتاد؟؟![]()
بابا رفته بود تو تراس زغال درست کنه واسه جوجه کباب و منم داشتم توی اتاقم میدرسیدم
که یهو شنیدم داره صدام میزنه میگه زود بیا تو حیاط...
زود مانتومو انداختم رو دوشم و رفتم دیدم داره با یه ظرف پای گلا و درختا آب میریزه.
منو که دید با سرش اشاره کرد به اون سمت باغچه...![]()
وای یهو دلم ریخت گفتم نهههههههههه دروغ میگییییییییییییی
گفت نه!خودت برو ببین
دویدم طرف جایی که لوبیا سبزامو کاشته بودمو دیدم بببببلههههه لوبیا سبزام جوونه زدننننننننن
اینقدر خوشحال شدم باباییو بغل کردم و بوسیدم![]()
آخه اصلا فکرشم نمیکردم تو این گرما و به خصوص اینکه این چندروز آخر که از جوونه زدنشون
نا امید شده بودمو بهشون آب نداده بودم، در بیان...ولی با این حال سبز شدنو اومدن بالا..![]()
چند ظرف آب خنک ریختیم پاشون و با خوشحالی ناهار خوردیم...
امیدوارم روز به روز بیشتر رشد کنن و یه روزی برسه که محصولشونم ببینم!![]()
اینم از لوبیا سبزای مامانی

تا بعدددد
******************
شب نوشت:
یکی دوساعت پیش با بابا رفتیم اطراف خونه یه کم قدم زدیم.سیب زمینی خوردیم خیلی چسبید...

بعدشم که اومدیم خونه ژله درست کردم گذاشتم تو یخچال بگیره.خیلی ژله دوس دارم..

مادرجون داره شام درست میکنه.پدرجونم خوابیده..
منم که کللی درس دارم.این یکی دوروز زیاد نخوندم باید از فردا جبران کنم شدیییید!
شبت آروم فندق!


یه اتفاق خوب + شب نوشت
