عشق نسترن و حسینعشق نسترن و حسین، تا این لحظه: 19 سال و 8 ماه و 16 روز سن داره

یک عاشقانه ی آرام...

این چندوقت...

1391/3/14 21:07
نویسنده : مامانی
436 بازدید
اشتراک گذاری

سلاااااام عشق من خوبی گلم؟دلم برات قد یه نخود فرنگی شده بود!!

اول از همه هم از شما و هم از دوستای مهربونم عذر میخوام که غیبتم طولانی شد و بعضیاتونم نگران کردم.یاز دعاهای خالصانه همتونم ممنونم.مشکلم به لطف اول خدا بعدم دلای پاک شما تقریبا حل شده..

این مدت یه کم بی حوصله بودم و حال نوشتن نداشتم.الانم رفته بودم بخوابم ولی دیدم هی دارم توی تخت غلت میزنم و خوابم نمیبره گفتم بهترین کار اینه که بیامو وبلاگ عزیز دلمو آپ کنم.Happy Dance

این چند وقت خبر خاصی نبود عزیزم.یه کم سرگرم درس و دانشگاه بودم.چندروز پیش خاله نرگس و عمو هادی اومده بودن اینجا.طفلکیا این همه راه اومدن ولی یه روز بیشتر نموندن و زود برگشتن مشهد آخه عمو هادی باید میرفت سر کارش.

پدرت هم دیروز اومد اینجا و الان یه نیم ساعتی میشه که توی راه برگشت به کرجه.یه کم نگرانشم آخه دیروقته و خسته هم بود.ایشالا که به سلامت برسه.این روزا مشغول پایان نامشه باید پشتشو گرم بگیره که بتونه زودتر تمومش کنه.یه مدت هم هست که توی فکر گرفتن پذیرش از دانشگاه های خارج برای ادامه تحصیل توی مقطع دکترا هستیم.ذهنم خیلی درگیره چون اگه بخوایم این برنامه رو جدی بگیریم همه برنامه ریزیایی که تا الان برای آینده داشتم تغییر میکنن و ... ولی خب باید به فکر پیشرفت بود.چندین تا از دوستای بابایی بورس گرفتن و رفتن.چندتا از دوستای خودمم همینطور.بابا خیلی مصره و حتی معتقده اصلا اینجا خونه زندگی تشکیل ندیم و برای عروسی یه جشن بگیریم و بریم اونور زندگیمونو شروع کنیم...نمیدونم.تصمیم بزرگیه.البته حتی اگه بخوایم اقدامم کنیم چندین سال طول میکشه.باید ببینیم خدا چی میخواد.بابا که خیلی دوس داره اونور زندگی کنیم،درس بخونیم و خیلی هم دوس داره تو همونجا به دنیا بیای...باید دید در آینده چی پیش میاد...

چندروزه به شکل فاجعه آمیزی سرما خوردم.نفسم در نمیاد خیلی اذیت شدم!ولی انگار کم کم دارم بهتر میشم خدارو شکر.

چندروز دیگه هم باید یه سر برم بابلسر برای یه سری کار اداری.راستی هنوز فرصت نکردم به نمایشگاه کتاب سر بزنم.3،4 روز دیگه بیشتر فرصت نمونده.چندتا کتابم باید بخرم...

پدرجونم ای...بد نیست.الحمدلله.ولی  توی صورتش دوتا زخم دراومده که خیلی اذیتش میکنه.باید بره پیش دکترش ببینه چی میگه.ایشالا که طوری نباشه.

امروز با بابایی رفتیم قدم زدیم و توی پاساژ گلستان گشتیم.هر نینی که میدیدم کلی ذوق میکردم و نازش میکردم.وای که شما بچه ها چقدر نازین..خدا همتونو حفظ کنه..

دیگه خبر خاصی نیست.یه عکس از خودم و بابایی که همین چند ساعت پیش گرفته شده رو توی پست بعد میذارم برات.بعلاوه یه سری عکس از چیزایی که خیلی برام با ارزشن..اونجا برات توضیح میدم چرا....

دوستت دارم فرشته من...

تا بعد.Hello

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (6)

مامان پسر خرداد
20 اردیبهشت 91 10:25
سلام خیلی وقت بود پیداتون نبود خیلی خوشحالم که داره حل می شه .انشاء اله هر چی که خیره پیش بیاد.من رمزتو ندارم اگه مایلی بده.مرسی
مامان یکتا
20 اردیبهشت 91 15:00
سلام عزیزم خوبی بهتر شدی سرما خوردگیت ممنون که سر زدید دوستت دارم مواظب خودت باش
مامان نسترن
21 اردیبهشت 91 9:31
خانومی پیشاپیش خانوم بودنتو تبریک می گم
آوين
21 اردیبهشت 91 12:27
خانوم خوشگله روزت مبارك
سمیرا
24 اردیبهشت 91 23:25
خوشحالم که مشکلت حل شده بووووووووس
مامان پریاگلی
1 خرداد 91 7:06
یک روح نجیب و نازنین آمده است زیبا و قشنگ و دلنشین آمده است جارو بکشید و کوچه را گل بزنید مهمانی بهشتی بر زمین آمده است روز زن (و روز ماد ر« البته با تأخیر خیلی زیاد» ) مبارک انشالله که همه ی غمای زندگیت عمرشون کوتاه باشه و شادی های طولانی هر لحظه سراغت بیاد مرسی از این که با وجود مشکلات زیاد بازم ما رو فراموش نمی کنین