عشق نسترن و حسینعشق نسترن و حسین، تا این لحظه: 19 سال و 8 ماه و 19 روز سن داره

یک عاشقانه ی آرام...

پیغامتو رسوندم نفس مامان

سلام عزیز مادر قربونت برم الهی دلم برای نوشتن برات یه ریزه شده بود  تو این چندروز اتفاق به خصوصی نیفتاد جز اینکه 2/3 پایان نامه بابا که تقریبا تا آخرشو نوشته بود،از طرف استاد راهنماش رد شد و حالا مجبوره دوباره بنویسه...  شانسه ما داریم؟ واقعا اعصاب خوردی بزرگی بود به خصوص اینکه برناممون این بود که حتما تا اخر تابستون دفاع کنه و حالا با این وضع احتمال اینکه نرسه تا اونوقت تمومش کنه زیاده... ولی سعی کردیم با آرامش با این قضیه برخورد کنیم.حتما اینجوری به صلاح بوده دیگه ما که نمیدونیم... فوق فوقش اینه که این ترم نرسه تموم کنه و میفته ترم بعد.دنیا که به آخر نمیرسه...هرچیم که بشه ارزش اعصاب خوردیو نداره. امروز صبح که م...
18 مرداد 1391

پیتزااااااااااا :)

سلام  سلام نفس مامی چطوره؟ الان داشتم وب یکی از دوستانو میخوندم که 8ساله ازدواج کرده و متاسفانه نمیتونه بچه دار بشه.خب شاید بعضیا بگن مهم نیست اما مساله وقتی بغرنج میشه که خود طرف از این قضیه رنج بکشه و در عذاب باشه.اونوقته که قلب آدم فشرده میشه... از ته دلم از خدا میخوام که دل این زنو شوهر رو شاد کنه و یه نینی سالم بذاره تو دل این دوست عزیز... و اما...از دیشب برات بگم که به مناسبت سالگرد عقدمون بابایی شام مهمونمون کرد.. با پدرجونو مادرجون رفتیم بیرون و شام پیتزا خوردیم...خیلی چسبید..یه کمی هم موند که امروز واسه ناهارم آوردم موسسه.. بعد شام هم رفتیم تو پارک نشستیم چایی و تخمه خوردیم خیلی خوش گذشت. دیگه ساعتای 12...
13 مرداد 1391

این سوزش لعنتی..

سلام عشقم مامانی الان سر کارم.از دیرو لپ تابی که بابایی برام هدیه خریده رو میارم سر کار چون با سیستمای اینجا زیاد راحت نیستم  مامانی از دیروز تاحالا سوزش ادرار بدی دارم کلا یه مدته هر چند ماه یه بار اینجوری میشم. تاحالا هرسری رفتم پیش متخصص زنان اما وقتی معاینم میکنه میگه هیچ مشکل زنانه ای نداری  ولی یه قرص ضد قارچ برام مینوشت هربار اونو میخوردم تا چندماه خوب میشدم ولی بدبختانه دوباره بعد یه مدت عود میکنه حالا دیگه مطمئنم که مشکلم این نیست.درسته که یه مدت خوب میشم ولی اگه درمانم این بود دوباره عود نمیکرد دیشب به ذهنم رسید شاید عفونت ادراری دارم که اینهمه اذیتم میکنه امروز از منشیمون سراغ یه دکتر خوبو گرفتم ...
9 مرداد 1391

یه جشن با سه مناسبت!

سلام عششششقم خبر دارم در حد لالیگا! از اونجایی که تولد بابایی دیروز  5 مرداد بود و من چون سرکار بودم نتونستیم براش جشن بگیریم و از اونجایی که سالگرد عقدمون 9 مرداده و دوباره از اونجایی که تولد منم 19 مرداده  تصمیم گرفتیم امروز یه جشن بگیریم به مناسبت هر سه اینا! البته فقط خودمونیم مهمون دعوت نکردیم... دیروز مادرجون از شمال برگشت قربونش برم خونه دوباره روشن شد.عزیز دلم چشمو چراغ خونست... غروبش گفت بریم خرید.رفتیم فروشگاه شهروند و کللللی خرید کردیم   از اونورم رفتیم شیرینی فروشی و به انتخاب منو بابایی یه کیک خکشل خریدیم برا جشن امروز.یه شمع عدد یک هم خریدیم به نشانه یک سالی که از یکی شدن رسمی منو ...
6 مرداد 1391

زندگی یعنی...

سلام عشق مامان امروز چهارمین روز از کارمو گذروندم کار خوبیه اما خیلی خیلی وقتمو گرفته از 8:30 صبح میرم تا 5 بعد ازظهر. تازه بعد از ماه رمضون میشه تا 6! خلاصه میرسم خونه فقط میفتم از خستگی... اما کارمو دوس دارم اینکه به داوطلبا مشاوره میدمو اونا با مشورت من و متعاقبا تصمیمی که میگیرن سرنوشت یک عمرشون تعیین میشه هم حس خوبی در من ایجاد میکنه و هم مسئولیت سنگینی روی دوشم میذاره.یه راهنمایی اشتباه من میتونه کل برنامه ها و آینده یه آدمو خراب و مسیر زندگیشو عوض کنه و بالعکس.. بهرحال دارم تمام تلاشمو میکنم و واقعا انرژی و وقت میذارم. گاهی صبحا که میخوام برم نگاه بابایی تو دلمو خالی میکنه..اینکه با نگاهش میفهمم دلش میخواد بهم بگه نرو..م...
5 مرداد 1391