عشق نسترن و حسینعشق نسترن و حسین، تا این لحظه: 19 سال و 8 ماه و 19 روز سن داره

یک عاشقانه ی آرام...

یه اتفاق خاص

سلام قشنگ ترین اتفاق زندگیم... خبر دارم برات...داغ داغ مثه تمام روزهای داغ مرداد ماه،ماه تولد مامانی و بابایی... از شنبه منو بابایی رسما همکار میشیم . .. تو همین موسسه ای که من هستم. خیلی ساده اتفاق افتاد.رییس از مسئول بخش آزمونا ناراضی بود و چون میخواست کسی رو جایگزینش کنه به ما پیشنهاد داد که اگه کسیو مناسب این کار سراغ داریم بهش معرفی کنیم در غیر این صورت خودش کسیو بیاره..منم دیدم کی بهتر و مناسبتر از بابایی؟اونم دقیقا تو قسمتی که میدونم استعداد زیادی توش داره و میتونه خیلی موفق عمل کنه.. اطلاع من به بابایی و حضورش تو موسسه کمتر از 2 ساعت طول کشید.اومد و با رییس بخش صحبت کرد و ایشونم خیلی استقبال کرد و خوشش اومد...تنها م...
9 شهريور 1391

دوران خوش کودکی

سلام مامانی نمیدونم امروز چرا اینقدر کسلم! شاید به خاطر اینه که صبح بد از خواب بیدار شدم تمام بدنم درد میکنه و اصلا حال ندارم که تا ساعت 6 موسسه بمونم ولی چاره ای نیست. بالاخره دیشب با کلللی زحمت نگارش پایان نامه بابا تموم شد.قرار بود امروز ببره قزوین به استاد راهنماش نشون بده مه اون تایید کنه و بهش وقت دفاع بده.البته اگه تایید کنه و بازم سنگ جلو پاش نندازه. الان بهش زنگ زدم تو راه بود... داشتم یه گشتی تو اینترنت میزدم یه سری عکسای قدیمی و خاطره انگیز دیدم که حسسسابی منو برد تو حال و هوای دوران کودکیم... یادش بخیر...بچه که بودم همیشه بعد از خوردن ناهار مادرجون منو با خودش میبرد که بخوابونه ولی من هیجوقت دوست نداشتم برم بخوابم. د...
6 شهريور 1391

سفر داراب...

سلام سلام سلام به همگیییییییییی ما برگشتیم.. اول از همه عید فطر همتون مبارک.ببخشین که نبودمو نتونستم بیام به تک تکتون تبریک بگم... این چهار پنج روز منو همسری همش تو سفر بودیم.البته سفر که چه عرض کنم!همشو تو راه بودیم.. پنج شنبه دوساعت زودتر از سرکار رفتم خونه و تند تند موهامو رنگ گذاشتمو دوش گرفتم. سبد وسایلو برای توی راه پر از خوراکی کردم و سریع ساکمونو بستم.بابایی هم تو این فاصله رفت روغن ماشینو عوض کرد و یه دستی به سر و روی ماشین کشید.     از اونطرفم پدرجون و مادرجون داشتن خودشونو آماده میکردن که برن شمال.خلاصه اونا راهی شمال و ما هم راهی داراب منزل پدربرگ بابایی شدیم. ساعت 5 و نیم راه افتادیم و ساعت 10 و نیم ...
31 مرداد 1391

از ازل تا ابد....

عشق مامی سلام امروز چهارشنبه است و من تقریبادو ساعتی میشه که رسیدم به محل کارم.امروز درست 25 روز از شروع کارم میگذره،چقدر زود گذشت... تا به حال همه چیز خوب بوده و تونستم از پس کارام به نحو احسن بر بیام.الهی شکر.امیدوارم که همیشه همینطور باشه. چیزی که این چندروز اخیر خیلی ناراحتم کرده مساله زلزله تبریزه که باعث کشته شدن چند صد نفر شده..خدا میدونه که چند تا مادر بچه هاشونو از دست دادن و چند تا بچه بی پدر و مادر شدن..ای خدا حکمتتو شکر ولی آخه....این انصاف نیست... دلم آتیش میگیره برای بچه هایی که توی چند دقیقه کل خانوادشونو از دست دادن...واقعا چی قراره از این به بعد سرشون بیاد...ای خدااااا نکن با ما اینکارارو.ما خیلی ضعیف تر از اونیم که ...
26 مرداد 1391

تو نی نی مننننننن،من مامان توووووو

  ای جانمممممم عشقم، نفسم، امیدم ...کی میپری تو بغل مامانی ؟ هرچندوقت دیگه که میخواد باشه ولی عاشق اون روزیم که بیای تو دلمو خبر خوششو به هممممه دنیا بدم واااااااااااای دلم ضعف میره واسه روزی که از شیره وجودم بدم بهت بخوری عشقمممم و با افتخار به همه بگم این نی نی منهههههههههههههههه و منم مامانشمممممممممم امروز احساس مادرانم قلنبه شده بود خواستم بهت بگم که چققققدر دوست دارم و عاشقتم نفسمییییییی مواظب خودت باش    ...
23 مرداد 1391