عشق نسترن و حسینعشق نسترن و حسین، تا این لحظه: 19 سال و 8 ماه و 18 روز سن داره

یک عاشقانه ی آرام...

من اومدم با یه خبر خوب

سلااااااااااااااااااااااااام بعد یه مدت طولانی اومدم..خوبین خوشین دوستای گلم؟نی نیای نازتون چطورن؟ تو خوبی گل مامان؟منو ببخش که اینهمه مدت نبودم آخه سرم خیلی شلوغ بود.تو این مدت که نبودم یه اتفاق مهم افتاد و اونم شروع به کار مجدد مامان و بابایی بود.ولی این بار برای خودمون کار میکنیم.با شریکمون آقای جلیل و خاومش یه دفتر کار تو بهترین جای شهر اجاره کردیم و تقریبا دو هفته ای میشه که استارت کارو زدیم.البته هنوز داوطلب نداریم و دنبال کارای مجوزیم اما داریم رو کتابامون کار میکنیم و اگه خدا بخاد به زودی چاپشون میکنیم..کلا نم نمک داریم رو پامون وای میسیم و اگه خدا بخاد و مشکلی پیش نیاد ظرف چندماه آینده کارمون کمی رونق میگیره..هرچند برای اینکه به ...
5 بهمن 1391

حالم خیلی خوشه!

سلام سلام سلام به همممممه دوستای گلم به نی نی خشگل خودم به هممممه دنی ا به به چقدر سرحالم خودم کیف کردم!!! اصلا به دانشجویی نمیمونم که فردا ظهر امتحان داره و هنوووووووز هیچچچچی نخونده!! الان مامانی سرکارم و یه کم دیگه با بابایی میریم خونه.البته خونه که میگم منظور همون خونه مادرجونیناست دیگه کلا شده خونه ما!!!الهی صد و بیست سال زنده باشن که اینقدر مهربونن و هممیشه تو زندگی یار و یاورم بودن.همممممیشه زحمتامون رو دوششون بوده اما با فداکاری خم هم به ابرو نیاوردن.خدایا شکرت به خاطر داشتن خانواده ای به این گلی... اما از این روزا برات بگم که خدا بخواد کار و کاسبیمون کم کم داره روبراه میشه و دیروز یعنی تو تاریخ 91/10/25 اولین داوطلب اومد ...
5 بهمن 1391

خدایا عشقمونو در پناه خودت حفظ کن

سلام عزیز مادر خوبی فدات شم؟ آخ که دلم برات لک زده ولی میدونم که حالا حالاها وقت اومدنت نیست... شنبه آخرین امتحان ترم سه فوق لیسانسمو میدم و اگه خدا بخواد و همه درسای این ترمو پاس کنم میمونه پایان نامه فقط... دایی نیکروز دوران آموزشیشو میگذرونه.سرمای شدیدی خورده معمولا آخر هفته ها میاد مرخصی.اگه خدا بخواد و با پیگیریای پدرجون بعد از آموزشی معافش میکنن بخاطر بیماری پدرجون.اگه بشه عالی میشه... از کار هم برات بگم که کماکان مشغولیم.دوران سختیه برامون تا خودمونو جا بندازیم و بشناسونیم زمان میبره .این وسط هم خیلیا اذیت میکنن و موش میدوونن  ولی ما نا امید نمیشیم بالاخره روزی تلاشهامون نتیجه میده و به قله های پیروزی میرسیم.توکل به خدا...
5 بهمن 1391

هینجوری میگذره

سلام سلام به همه.خوبین خوشن سلامتین؟چه خبرا؟ یه سلام ویژه هم به نی نی ناز خودم.خوبی مامان فدات شم؟ این روزا دنبال کارامونیم ببینیم میشه یه جورایی مجوز جور کرد شروع به کار کرد یا نه.از طرفی هم پروپوزالمو با بابایی نوشتیم فردا میخوام ببرم دانشگاه تحویل استادم بدم.خاله فاطی اینا دو سه روزی اینجا بودن البرز حسسسابی بزرگ شده مدر بزرگم باهاشون اومده بود که دیگه باهاشون برنگشت و پیشمون موند... همینجوری روزامون میگذره دیگه خبر خاصی نیست. بازم از دوستای عزیزتر از جانم ممنونم که همش به یادمن.میبوسمتون و بهترین ها رو براتون آرزو دارم... سر فرصت میام یه سری عکس میذارم.فعلا
15 آبان 1391