عشق نسترن و حسینعشق نسترن و حسین، تا این لحظه: 19 سال و 8 ماه و 17 روز سن داره

یک عاشقانه ی آرام...

کار،زندگی و اوضاع ما

سلام عشقم من خوبم تو چطوری؟ خبر  جدید اینکه کتاب جدیدمون درومده مشغول پخشش هستیم برای برگزاری کلاس هم اقدام کردیم حتی با اساتید هم هماهنگ کردیم ولی داوطلبا استقبال نشون ندادن خب طبیعی هم هست هنوز اسممون جا نیفتاده براشون اعتماد کردن کمی مشکله عمع غزالتو جمعه گفتم بیاد پیشمون.ناهار اومد شب هم چون اصرار داشت برگرده خوابگاه تند تند براش شام آماده کردم گذاشتم با خودش برد روز خوبی بود کیک پختم خوردیم خوشمزه شده بود سربازی بابایی هم انگار نمیخواد جور بشه دیروز برای بار دوم رفت معاینه.دکتر آندوسکوپیش کرد گفت شما اصلا فتق نداری!!!! ولی بیخود میگه مدرکشم موجوده که یه فتق کوچیک توی معده بابایی هست حالا باید منتظر نت...
21 مهر 1392

دغدغه ها و امیدواریها

سلام به همگی و به کوچولوی دوس داشتنی خودم  امیدوارم همتون خوب و خوش و سلامت باشید و کللللی سر کیف باشید این روزا منو بابایی درگیر کاریم و البته کللللی نگران ثبت نامها خیلی کم شدن چون آزمون وکالت نزدیکه و برای ارشد هم خیلی استقبال نمیکنن داوطلبا کلی هزینه کردیم برای چاپ کتابا ولی هنوز مطمئن نیستیم خوب فروش بره فقط این سری قسط اول چاپ یه کتابمون چهارمیلیون و هشتصد شد! احساس میکنم زحماتمون داره به هدر میره الهی اینجوری نباشه خدایا کمکمون کن امروز نامه نظام وظیفه برای بابایی اومد که قراره فردا ساعت هفت صبح بره بیمارستان امام سجاد برای معاینه(چون بابا بخاطر فتق معدش که از موارد معافیته درخواست کرده برای معا...
6 مهر 1392

حرفهایی از جنس احساس

به نام خدای خوب عزیز دل مادر سلام... امروز اومدم تا برات از دلم بگم..حرفاییو بهت بگم که جاشون کنج کنج دلمه.اونجایی که هیچ کس و هیچ چیز جایی نداره فقط ماله منه...ماله تنهاییام..ماله خوده خودم... عزیزم زندگی فراز و نشیبای زیادی داره... الان که به گذشته فکر میکنم احساس میکنم کشتی احساسم طوفانهای زیادی رو پشت سر گذاشته تا تونسته به  ساحل آرامش امروز برسه.. داستان زندگی مامانی از هفت سال پیش...نه نه درست از شش سال و هفت ماه پیش شروع شد.از زمانی که تو قصه ما هیچ کس نبود جز یه خدای خوب و مهربون...          اما انگار خدای خوب و مهربون ما دلش نمیخواست یا دلش نمیومد که مامانی تنها باش...
26 شهريور 1392

عروووووووووس شدمممممممم

سلام سلام یه سلام گندهههههه به هممممممگی خوبین خوشین سلامتین؟ من که خوبم اصلا عاااااالیممممم مراسم عروسی برگزار شد به خیری و خوشی.الهی شکررر همه چیز خوب بود ولی هنوز باور نمیکنم عروس شدم! همش به بابایی میگم احساس میکنم قراره چند روز دیگه تازه مراسممون برگزار شه!... شاید به خاطر خستگی مفرط اون روز بوده که همش احساس میکنم یه خواب بوده...البته یه خواب خوش ولی نه انگاری واقعیت بوده و منو بابایی دیگه رسما زندگی مشترکمونو شروع کردیم وای که چه حس خوبیه... حالا بذار برات ازون روز و از مراسم بگم...     روز چهارشنبه یعنی بیستم شهریور ساعت شش صبح از...
24 شهريور 1392