عشق نسترن و حسینعشق نسترن و حسین، تا این لحظه: 19 سال و 8 ماه و 19 روز سن داره

یک عاشقانه ی آرام...

تولد مادرجون

سلام به همگی.خوبین انشالله؟ دیروز ٨ اردیبهشت تولد مادجون یعنی مادر من بود.هرچند خیلیا یادشون نبود... هیچ مراسمی برای مادر جون نگرفتیم یعنی جور نشد و در کمال سادگی و با یه تبریک خشک و خالی گذشت.حالا شاید امروز فردا یه کیکی چیزی پختم.کادوشم بعدا میگیرم ایشالا.البته خودش میگه که هیچی نمیخواد.تنها چیزی که مادرجون برای تولدش ازم خواست این بود که "حنا" رو آزاد کنم.آخه اصلا دوست نداره پرنده رو توی قفس نگه داریم میگه اینجوری آخرش دق مرگ میشه..دیروز و امروز چندبار تا مرز آزاد کردنش رفتیم ولی هربار به یه علت پشیمون شدم.حنا چند روزه که خودشو باد میکنه و چشم راستشم کمی بسته شده و ظاهرا خارش داره. چون مدام میکشه به اینور و اونور تا بخاروندش.زیاد سرحا...
14 خرداد 1391

این چندوقت...

سلاااااام عشق من خوبی گلم؟دلم برات قد یه نخود فرنگی شده بود!! اول از همه هم از شما و هم از دوستای مهربونم عذر میخوام که غیبتم طولانی شد و بعضیاتونم نگران کردم.یاز دعاهای خالصانه همتونم ممنونم. مشکلم به لطف اول خدا بعدم دلای پاک شما تقریبا حل شده.. این مدت یه کم بی حوصله بودم و حال نوشتن نداشتم.الانم رفته بودم بخوابم ولی دیدم هی دارم توی تخت غلت میزنم و خوابم نمیبره گفتم بهترین کار اینه که بیامو وبلاگ عزیز دلمو آپ کنم. این چند وقت خبر خاصی نبود عزیزم.یه کم سرگرم درس و دانشگاه بودم.چندروز پیش خاله نرگس و عمو هادی اومده بودن اینجا.طفلکیا این همه راه اومدن ولی یه روز بیشتر نموندن و زود برگشتن مشهد آخه عمو هادی باید میرفت سر کارش. ...
14 خرداد 1391

یادش بخیر کودکیا.....

سلام گلم. انگار راستی راستی از این خونه رفتنی شدیم. خونه ای که درست 22ساله توش زندگی کردیم.قرارداد اجاره اینجا که بسته شده و امروز قرارداد خونه جدید ما هم بسته شد.البته از یه نظر قوت قلبه اونم اینکه محلش نزدیک محله خودمونه...البته تقریبا.. دلم یه نموره گرفته..ممممم...شایدم یه کم بیشتر از یه نموره..نمیدونم.حس عجیبی دارم.هرچی بیشتر به روز تخلیه نزدیک میشیم بیشتر دلم میگیره و میگم ای کاش از اینجا نمیرفتیم... امروز از صبح تا غروب اینجا بنایی داشتیم.سرویس حموم و دستشویی رو بازسازی کردیم.داریم خونه رو مثه دسته گل تحویل مستاجر میدیم خیلی خیلی خسته شدیم.با اینکه کارا رو کارگرا انجام میدن اما باید یه سره بالا سرشون وایسی وگرنه خرابکاری میکنن....
14 خرداد 1391

خونه مادرجونینا اجاره رفت...

سلام قند عسلم خوبی فدات شم؟ ما هم خوبیم.خداروشکر.. بالاخره بعد از مدتهای مدید طرح مادرجون عملی شد."اجاره خونه"...10روزی میشد که خونه رو به طور جدی سپرده بودیم به بنگاه ها تا اجاره بره و بالاخره بعد از بازدیدهای فراوون از طرف مشتریا پریروز غروب قرارداد اجاره بسته شد.خودمونم یه خونه پیدا کردیم و مادرجون پسندید.توی ستارخانه.خونه و جاش که اصلا و ابدا به پای خونه خودمون نمیرسه ولی خب بهرحال نسبتا بدک نیست.باید تا دهم اینجارو تخلیه کنیم و بریم منزل جدید.یه مدتم اینجوری تجربه میکنیم..ولی خب جدا دلم برای خونه ای که از وقتی چشم باز کردم تا به امروز توش بودم با تمام خاطرات خوب و بدش تنگ میشه... انشالله که خیره.توی این پروژه بابایی هم خیلی به پدرج...
14 خرداد 1391

این روزا...

سلام عزیز دلم. پدرت چند شب پیش اومد خونمون.با سه تا شاخه رز قشنگ و روز زن رو بهم تبریک گفت. البته منم چون میدونستم اون شب میاد براش دوشاخه گل رز خریده بودم!تفاهمو حال کردی؟ شبش با مادرجونینیا رفتیم پارک و آخرش حسابی بارون گرفت و مجبور شدیم تند تند وسایلمونو جمع کنیم و برگردیم خونه! فرداش رفتیم با بابایی بیرون و بابا گفت برای مادرجون یه هدیه بگیریم.خلاصه یه کیف قشنگ براش گرفتیم.مبارکش باشه. دیروز هم از صبح تا غروب با بابایی میدون انقلاب گشتیم.کلی هم کتاب گرفتیم.یه کتابم برای پدرجون گرفتیم.یه کتاب شعر شاملو هم بابایی برای من گرفت.دست شما درد نکنه بابا جون. بعدشم رفتیم آش شله قلم کار خوردیم.خیلی خوب بود و حسابی خوش گذشت.یه کمی ه...
14 خرداد 1391